​آگاهی ِ بی‌خطر

​انتشار انبوه اطلاعات واقعی و ساختگی، مردم را در وضعیتی فرسایشی و مه‌آلود قرار می‌دهد که در آن، حقیقتْ آرام‌آرام دست‌‌نیافتنی می‌شود. هدف این تاکتیک که شاید «فکرزُدایی» اسم مناسبی برایش باشد، ایجاد وضعیتی است که در آن مردم از تشخیص راست و دروغ، ناتوان، خسته و سرانجام بی‌‌عمل می‌شوند. در چنین فضایی، کسانی که از ثبات و ادامه وضع موجود سود می‌برند -دانسته یا نادانسته- «پذیرفتن تقدیر»، «سکوت» و شاید بدتر از همه «عادی‌سازی» را تشویق می‌کنند.

عادی‌سازی فقط در روایت رسمی و دستوری دیده نمی‌شود و می تواند به زندگی روزمره مردم هم وارد شود؛ عقب رفتن روسری زنان در زمانی نه‌چندان دور، هنوز می‌توانست «تذکر دلسوزانه» بعضی نزدیکان را به‌همراه داشته باشد؛ تذکری که زنان را از اتفاقی «غیرعادی» باخبر می‌کرد. امروز، نمونه‌ای از «قدرت بی‌قدرتان» را در به‌هم ریختن همین وضعیت ِ «عادی غیرعادی» در خانه و خیابان می‌بینیم. قرار نیست عادی‌سازی همیشه از بالا و از سمت قدرت، دیکته شود و مردم تا ابد به آن تن دهند.

فاجعه‌ کیسه‌های سیاه دی ماه -که کابوس خواب و بیداری این روزهای بسیاری از ماست- نباید به‌عنوان «مرحله‌ای اجتناب‌ناپذیر در یادگیری تاریخی»، «اخلاقی‌سازی رنج»، «جبرگرایی سیاسی» یا «مرحله‌ای طبیعی، تکرارشونده و ناگزیر در تاریخ» تعبیر شود. این تعبیرها نمونه‌هایی از عادی‌سازی‌اند و این قبیل حرف‌ها خواسته یا ناخواسته به عادی‌شدن فاجعه کمک می‌کنند.
راویانی که تاریخ را همچون «قطاری با ایستگاه‌های از پیش مشخص» -آن‌ هم در قالب داستان‌های آرام ِ پیش از خواب- روایت می‌کنند یا کم‌دانند یا دچار خودفریبی، یا به‌شکلی وابسته به ادامه وضع موجود.
خلاصه‌ پیام این راویان این است که ملت‌ها «باید» رنج بکشند تا یاد بگیرند و وقتی فاجعه ناگزیر شده، مقاومت بی‌معناست. پس هیچ نقطه مداخله‌ای وجود ندارد؛ کنش سیاسی و اجتماعی بی‌فایده است؛ تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است. پس بنشینیم، تماشا کنیم و پیش بینی، یا به‌قول خودشان تحلیل کنیم.
اینجاست که این راویان «روانشناس ملت» می‌شوند، ظالم را بی‌گناه نشان می‌دهند و مردم را به عنوان مقصر اصلی معرفی می‌کنند.

از کجا بدانم که تولید کنندهٔ مطلبی دارد به مغزم لیدوکائین می‌مالد؟

اگر بعد از دیدن و شنیدن مطلبی گفتیم «حالا کاملاَ فهمیدم»، احتمالاَ نفهمیده‌ایم.
فهمی که بیش از حد روان و رضایت‌بخش است، معمولا ایدئولوژیک است. دانشی که سریع جمع‌بندی می‌شود و به ما جوابی مطمئن و محکم و ساده می‌دهد، اغلب دانش ِ سازگار با نظم و وضع موجود است، نه دانش انتقادی.
طبعا درباره یک مطلب آموزشی خوب درباره قضیه فیثاغورس در هندسه یا «لحظهٔ آها!» مریم میرزاخانی حرف نمی‌زنیم؛ اینجا، «فهمیدم!» یعنی توان بازتولید برهانی که پیش‌فرض‌های روشن و نتیجه درست یا غلط دارد. اما روایتی روان که تاریخ را به اخلاق ِ ساده‌شده تبدیل می‌کند، اغلب برای قضاوت‌نکردن ساخته‌شده‌ و به مخاطب، احساس فهم و بلوغ فکری ِ بی‌خطر می‌فروشد.
او که می‌گوید «نارضایتی و خشم‌تان را بی‌اثر کنید و بپذیرید که کاری از دست شما و بزرگ‌تر از شما برنمی‌آید» سرگرم ماساژ مغز ما با لیدوکائین است. فهم واقعی، اغلب ذهن را آرام نمی‌کند و پرسش‌های تازه و گاهی ناراحت‌کننده به‌ همراه دارد.

هرجا کسی خشونت سیاسی را به «فرهنگ، تاریخ، نژاد، خاک یا ژن» ملتی وصل می‌کند، عاملان واقعی خشونت را پنهان و قربانی را مقصر جلوه می‌دهد. اقتدارگرایان، عاشق این نوع عادی‌سازی و نوعی از آگاهی هستند که شاید بتوان آن را «آگاهی بی‌خطر»، «آگاهی رام‌شده» یا حتی «آگاهی فلج‌کننده» نامید؛ آگهی‌بگیران ِ آگاهی‌بخش هم آماده تولید انبوه این نوع دانش ِ بی‌دشمنند.

شناخت حقیقت، حتی اگر به کنش فوری منجر نشود، می تواند انسانیت‌بخش باشد؛ ولی وقتی آگاهی فقط در سطح ذهن باقی بماند و به مسئولیت و پرسش‌گری وصل نشود، برای قدرت‌ها بسیار مطلوب است؛ قدرت‌ها ترجیح می‌دهند مخالفانی داشته باشند که همه‌چیز را می‌دانند اما هیچ کاری نمی‌کنند پس گاهی حتی مخالفت با خودشان را به‌شکل کالا می‌فروشند و از محتوای به‌ظاهر انتقادی، برای تثبیت خود بهره می‌برند.

الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی هم به تولید این نوع آگاهی بی‌خطر پر و بال می‌دهند. پلتفرم‌ها به تبلیغ زنده، زمان حضور کاربر و محیط امن برای برندها وابسته‌اند. کاربری که فقط مشتری و مصرف‌کننده خلاصه کتاب است، الگوی مصرف و رفتار قابل پیش‌بینی دارد و یک هدف مهم این پلتفرم‌ها هم دقیقا «پیش‌بینی رفتار» است.

ادعای «آگاهی بخشی» را اغلب تولیدکنندگانی مطرح می‌کنند که هم‌زمان آگهی‌بگیر هم هستند. برای سنجش درستی این ادعا یا نوع آگاهی‌ای که تولید می کنند، پرسش های ساده‌ای وجود دارد:

آیا این محتوا به کسی یا جایی برمی خورَد؟ یا طوری تنظیم شده که همه را راضی نگه دارد و مسئولیت را به گردن تقدیر الهی، نیروهای کیهانی، ژنتیک یا جغرافیا بیندازد؟ آگاهی بی خطر معمولا همه را راضی نگه می‌دارد، اما آگاهی خطرناک، قدرت، نهاد، یا روایتی جاافتاده و مسلط را نشانه می‌گیرد. دانش بی‌خطر معمولا دشمن ندارد.

روایت بی‌خطر معمولا فاعل مشخصی ندارد و از «شکست سیستم‌ها»، «پیچیدگی شرایط» یا «مسیر تاریخ» به‌شکل مبهم حرف می‌زند. حرف‌هایی مثل «تاریخ به این سو رفت» یا «ملت در پیچ تاریخ گم شد» نمونه‌های روشن زبان تقدیرگرایانه و عوامانه‌اند. تاریخ دست و پا ندارد که از روی ملتی رد شود. تاریخ را کنش انسانی می‌سازد؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌های درست و غلط، همراه با پیامدهای ناخواسته. ما تاریخ را هر روز می‌سازیم.

قدرت‌ها فقط با زور و گلوله حکومت نمی‌کنند، تولیدکنندگان آگاهی بی‌خطر، رنج‌های جمعی را شخصی می‌کنند و خشم سیاسی را به «توسعه فردی» و روانشناسی زرد تبدیل می‌کنند. حتی تبدیل خشم به خنده هم اغلب همین‌گونه عمل می‌کند.

اگر ویدیویی بلند از زندگی یوجین اسمیت بسازیم و بر گزارش‌های تصویری دردناک او مثل میناماتا تاکید کنیم و عکس دختر تغییرشکل‌یافته برهنه را بدون سانسور نشان دهیم، یوتیوب اگر ویدیو را حذف نکند، به آن محدودیت سِنی می‌دهد، روی آن آگهی پخش نمی‌کند و آن را به مخاطبان جدید پیشنهاد نمی‌دهد. اما اگر ویدیویی کوتاه و سانسورشده بسازیم با عنوانی مثل « نادانسته‌هایی از ده عکس یوجین اسمیت که نمی‌دانی» پاداش زردنگاریمان را می‌گیریم. این همان منطق پاداش و تنبیهی است که آگاهی را از خطر تُهی می‌کند.

از دل سرمای کشتار حکومتی دی‌ماه ۱۴۰۴ که هر کدام از ما می‌توانست در یکی از آن کیسه‌های سیاه باشد، باید به بازسازی ساختارهای اجتماعی و فکری خودمان فکر کنیم. ما سلاح، پول، وابستگی سازمانی و رسانه رسمی نداریم؛ اما بی‌قدرتانی هستیم با منبعی از قدرت که هیچ نظام تمامیت‌خواهی -حتی نسخه دیجیتال آن- نمی تواند مهارش کند؛ قدرت ِ نه‌گفتن. نه‌های کوچک و بزرگ، در حد توان؛
نه‌گفتن به کلیک، بازنشر و دنبال کردن فروشندگان آگاهی بی‌خطر.

طرح: حمید مهدوی آتش‌نشانی که در راه نجات معترضان کشته شد
طراح:؟

«گوشه» دفترچه یادداشت چندنفرست که در آن از چیزهایی که می‌بینند و دوست دارند با بقیه شریک شوند، می‌نویسند؛ از موسیقی، کتاب، سینما، سفر و شکم. gooshe@ پادکست گوشه در یوتیوب

One Comment

نظر شما