در چنین لحظههایی، نامها خودشان ما را صدا میزنند؛ نامِ شاهدانی که گفتن را، حتی وقتی هزینهاش جان بود، متوقف نکردند.
از علیاکبر سعیدی سیرجانی که به شخصِ اولِ قدرت نامه نوشت و آگاهانه نوشت: «میدانم این نامه در حکم نوشیدن جام شوکران است.»
تا صدای بریدهشدهٔ فریدون فرخزاد در غربت، که در سکوت زمانه، به عقل و حقیقت وفادار بود.
از چشمانِ بازمانده از وحشتِ کارون حاجیزاده، کودکِ نُهساله.
تا تصویرِ جهانیِ صورتِ خونآلودِ ندا آقاسلطان.
و از سارینا اسماعیلزاده که پرسشی ساده اما بنیانی داشت: «یعنی میشود که بشود؟»
تا بدنهای آرمیده در کیسههای سیاه دیماه.
در منطق قدرت، مرگ پایانِ روایت است.
اما در منطق تاریخ، گاهی آغازِ آن.
قدرت میتواند بدنها را متوقف کند؛
اما نمیتواند امکان و آغازی را که در ذهنها و زبانها کاشته شده است، حذف کند.
تاریخ تنها از پیروزیها ساخته نمیشود. لحظههایی هست که انسانها آگاهانه خطرِ حقیقت را میپذیرند، و همینجاست که تراژدیِ مرگشان معنا مییابد.
شهادت دادن؛
گاهی یک نامه است.
گاهی یک ترانه.
گاهی یک تصویر.
و گاهی فقط «نقطهای در پاسخِ یک توییت».
گوشه
«گوشه» دفترچه یادداشت چندنفرست که در آن از چیزهایی که میبینند و دوست دارند با بقیه شریک شوند، مینویسند؛ از موسیقی، کتاب، سینما، سفر و شکم. gooshe@ پادکست گوشه در یوتیوب

نظر شما