صبح جمعه با گوشه؛ گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست

صبح جمعه با گوشه؛ گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست

راه‌ها هنوز سر جایشان هستند؛ خالی. تو دیگر در این راه‌ها نیستی. من هنوز زنده‌ام. در حاشیه‌ام. هنوز هم آدم‌ها … ادامهٔ نوشته »
صبح جمعه با گوشه؛ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻫﯿﭻ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺷﻨﯿﺪ

صبح جمعه با گوشه؛ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻫﯿﭻ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺯﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺷﻨﯿﺪ

روزها و هفته‌هایی هست که ملت، دسته‌جمعی حالش خوب نیست، حال کسی رو‌به‌راه نیست و چیز زیادی کمک نمی‌کند و … ادامهٔ نوشته »
صبح جمعه با گوشه؛ اندوهی که سیاه‌رنگ نیست

صبح جمعه با گوشه؛ اندوهی که سیاه‌رنگ نیست

از خودم سوال می‌کنم با مرگ کنار آمده‌ام؟ جوابش ممکن است بسته به روز و ساعت تغییر کند. این چند … ادامهٔ نوشته »
صبح جمعه با گوشه؛ مرگ و زندگی با کلمه‌ها پوشیده‌ست

صبح جمعه با گوشه؛ مرگ و زندگی با کلمه‌ها پوشیده‌ست

هنوز هم گه‌گاهی می‌خندیم. از ته دل به همدیگه لبخند می‌زنیم. هرهر و کرکر می‌کنیم اما چند دقیقه بعد احساس … ادامهٔ نوشته »