صبح جمعه با گوشه؛ هرچه از تاریکی روشن‌تر باشد

صبح جمعه با گوشه؛ هرچه از تاریکی روشن‌تر باشد

و من از پایتخت زیبایمان و از سواحل رودخانه‌اش هیچ‌چیز را فراموش نکرده‌ام. پاریس حقیقتاً به دورنمای واقعیت می‌ماند، به … ادامهٔ نوشته »
صبح جمعه با گوشه؛ محصور و بی‌حصر

صبح جمعه با گوشه؛ محصور و بی‌حصر

آسمان کُت آبی تیره‌اش را می‌پوشد ماه به آهستگی از خط الراس درختان ردیف‌شدهٔ کهن می‌گذرد تو تماشا می‌کنی، و … ادامهٔ نوشته »
صبح جمعه با گوشه؛ چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد

صبح جمعه با گوشه؛ چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد

دکترها چشان است؟ چرا نمی‌فهمند حضور بی‌ریا و صمیمانه‌شان برای بیمار چقدر مهم است؟ چرا متوجه نیستند درست همان لحظه … ادامهٔ نوشته »