رامش
آهنگ‌های صبح جمعه با گوشه دویست‌ودوازدهُم را با یادی از آذر محبی (رامش) بشنویم که سال‌هاست به گفتهٔ خودش، به نخواندن خو گرفته است.

زمانی که رامش در ایران برنامه اجرا می‌کرد، علاقه چندانی به شرکت در همه نوع برنامه‌ رقص و آواز تلویزیونی نداشت. گزیده‌کار و سخت‌گیر بود. به خاطر علاقه‌اش به سبک موسیقی جَز و با اینکه (به گواه کارشناسان) صدایش قدرت و وسعت اجرا در سبک‌های مختلف موسیقی را داشت، تن به خواست و سلیقه بازار نداد. او بعد از ترک ایران اجراهای کمی داشت اما آنجا هم تن به سلیقه و جو موسیقی مورد پسند لس‌آنجلس نداد و ترجیح داد نخواند.

او همین حالا هم از معدود هنرمندان قدیمی است که تقریبا در هیچ رسانه‌ای حاضر نمی‌شود و به هر مناسبتی از خاطراتش نمی‌گوید و به زور بوتاکس و رنگ مو جوانی‌اش را تکرار نمی‌کند. رامش آثار ماندگار و باکیفیتی دارد که شایسته قدردانی بیشتری بودند.

نظرها دربارهٔ “صبح جمعه با گوشه؛ گاهی به یاد من باش”

  1. شاهین,

    خیلی لیست خوبی بود. خانم رامش رو نمیشناسم و فقط کمی گوش دادم ولی این ترانه ها خیلی قشنگ بودن و البته نه فقط خواننده که آهنگسازها و نوازنده ها شاهکار بودن. این اون چیزی هست که من از موسیقی پاپ اون زمان دوست دارم. (البته ترجیح میدادم متن ترانه های بهتر میبود.). به هر حال دانلود شدن برای مسیرها و آمد و شدها.
    راستی آقای فرخزاد اسم اون ترانه نه “دستام دستام”ه نه “چشمام چشمام”. اسمش هست “افسوس” یا “حالا هرچی دوست دارین”. :چشمک
    ———–
    یه روضه ای هم بخونم برای اونایی که میان و تریپ غم-زمانه-وار احوالات و رفتارات خانم رامش را ستایش میکنن و یه “به به!” هم نثار روان شاد اون بزرگوار میکنن؛ بگم.
    واقعیت این هست که خانم رامش چه ظاهری داشته، اهمیتی نداره و اون چیز مهم، اهمیت و ارزشی هست که برای کارشون داشتن. اون چیزی که باعث میشه کار خودشون رو بکنن و اهمیتی به جریانها و یا تحریکات سایرین نداشته باشن. و امر مهم تر که که هیچ ربطی به خانم رامش نداره لابد (من اصلا ایشون رو نمیشناسم) اینه که اگه قرار هست کاری بکنین و فکر میکنین میتونیم انجامش بدین. حتما حتما برید دنبالش و ولش نکنید با یه بار و دو بار و یه جور و دو جور نمیشه. یه ثابت قدم میخواد. اول و آخر به یه چیزی میرسید. شاید دقیقا اون چیزی نباشه که میخواستید ولی بدون شک یه چیز خوبیه. اگه قراره بوتاکس کنید یا مو رنگ کنید. خب بکنید. اگه قراره در چارچوب لس آنجلسی کار کنید و چاره ی (امکانپذیر-همون فزیبل فرنگی) دیگه ای ندارید. خب بازم بکنید. یادتون باشه که این شما هستید که قراره کار کنید و اگه واقعا اینکاره هستید میتونید یه چیزی از خودتون رو از توش دربیارید. کار رو سطحی و در یک چارچوب نبینید. آره چارچوبها بد هستن ولی یادتون باشه اول و آخر همیشه در چهارچوب دارید کار میکنید و گول حرف این و اون رو نخورید. هر چیزی یه ظاهر و صورتی داره ولی در عین حال یه معنایی هم داره و چون معانی به قولی بیصورتن میتونن به صورتهای مختلف دربیان.(اگه این آبراهام بیاد وسط یه چیزی از مولوی پرت کنه که میگه همه چیز نیاز به صورت و ظاهر و یه چارچوبی داره و بدون صورت نداریم خوب میشه لابد.).
    شاید به نظر برسه که هر معنی ای رو نشه با هر صورتی به مردم عرضه کرد ولی باید دقت کنیم که اتفاقا اینکه از کلیشه های و چارچوبهای تکراری یه معنای نو و متفاوتی بسازید نه تنها ساده تر هست که خیلی قابل فهمتر و قابل قبول تر هست (برای مخاطبان) تا اینکه بخواهید یه چیز کاملا نو و متفاوت خلق کنید. آخه چه کاریه؟! اصلا منطقی نیست.